بعدا نوشت: نشست کاخ سفید برای حمله به ایران خدا عاقبتمون رو به خیر کنه
1:33 | آلوچه |
تو مطب کایروپرکتیک ، از پیچیدگی ستون فقرات و سیستم عصبی و تاثیراتش روی بدن به شدت شگفت زده شدم .
آخه اینجا دکترا ، راجع به کاری که میخوان بکنن کلی توضیح میدن ، راجع به عضو و قسمت آسیب دیده هم کلی اطلاعات میدن. راستش تا حالا نمیدونستم که ستون فقرات اینقدر مهمه .
این آقای دکتر یه وسیله ای داشت شبیه تپانچه که به ستون فقرات و بعضی از قسمت های عصبی شلیک میکرد (البته شبیه اسلحه بود ، والا گلوله نداشت) . بعد از اینکه کارش تموم شد به آقای دکتر گفتم :"ببخشید میشه این وسیله رو ببینم؟" دکتره یه کم جا خورد ولی بعد اسلحه شو داد و من چند بار باهاش شلیک کردم .
اینجا هر وقت بارون میاد از ته دل دعا میکنم که خداوند بارون رحمتش رو به ایران بفرسته و زمین های تشنه رو سیراب کنه.
خبرهایی رو که از ایران میخوونم ، واقعا ناراحت کننده اس (گرانی ، تورم، اخراج کارگران، حقوق عقب افتاده معلمان، توفان شن در خوزستان، کم آبی و خشکسالی و .... ) شاید یکی از دلایل ناراحتیم اینه که دورم. سواد سیاسی ندارم ولی میدونم که زندگی مردم ایران بسته به سیاست های دولت ایرانه.
هیلاری کلینتون عملا شمشیرو از رو بسته. خدا کنه اوباما رئیس جمهور شه.
18:57 | آلوچه |
از دیدن اون اشیاء که بعضی هاشون به نظر جاندار میومدن خیلی لذت بردم . نگاه زیبای هنرمند به دنیای اطرافش همیشه برام جالب و قابل احترام بوده. هنرمندی که از مواد زائد و به نظر غیرقابل استفاده تونسته دنیایی از زیبایی خلق کنه. امیدوارم که بتونید همه عکسا رو ببینید و لذت ببرید.


اسم این گالری Recycled Spirits of Iron هست، همه اشیاء توسط شخصی به نام Dan Klennert ساخته شده است . برای ساخت این اشیاء از مواد بازیافتی مثل آهن ، چوب و استخوان حیوانات استفاده شده است.
برای دیدن بقیه عکسا اینجا کلیک کنید.
تبصره: لپ تابم خرابه واسه همین اگه قصوری در سر زدن به وبلاگها و کامنت گذاشتن میشه ، به بزرگی خودتون ببخشید.
18:34 | آلوچه |
از ابراهیم نبوی:
بزرگان ایرانی بعد از اینکه « کوچک» های ایرانی روی صندلی بزرگ ها نشستند، یکی یکی بعد از مرگ به سایر کشورها پناهنده می شوند. شوخی نمی کنم. فقط آدمهای زنده نیستند که نیاز به احترام دارند، عبیدزاکانی می بیند که سی سال است اجازه چاپ کتابش را نداده اند، از طرفی نگاه می کند و می بیند که ترک ها یا تاجیک ها یا عرب ها یا آمریکایی ها هر روز برایش مراسم بزرگداشت برگزار می کنند، همین می شود که روحش پرمی کشد و می رود به خارج و ملیت غیر ایرانی پیدا می کند. حالا گذشته را بگذاریم کنار. فکر می کنید از بزرگان امروز ایرانی، کدام شان ملیت ایرانی دارند؟ فرض کنید سی سال بعد فرنگی ها ادعا کنند که « ایرج پزشک زاد» فرانسوی است و « جمال زاده» سوئیسی است و « نادر نادرپور» و « صادق چوبک» آمریکایی هستند و « هادی خرسندی» انگلیسی است. و فرض کنید که سی سال بعد ملت ما از اینکه بزرگترین طنزنویس شان یعنی « ایرج پزشک زاد» فرانسوی است ناراحت بشوند و از فرانسوی ها شکایت کنند که چرا « پزشک زاد» را از ما دزدیدید؟ و استناد کنند که شاهکار پزشک زاد یعنی دائی جان ناپلئون به فارسی نوشته شده، پس پزشک زاد ایرانی است. فکر نمی کنید فرانسوی ها به ما خواهند گفت: « این نویسنده اگر ایرانی است، پس چرا سی سال نمی گذاشتید برود توی کشور خودش و کتابش را چاپ کند؟» قاچ زین بزرگان امروز ایرانی را بچسبید، مولانا و رودکی را به حال خودشان بگذارید. جلال الدین کزازی گفت: « تغییر ملیت بزرگان ایرانی ادامه دارد.»
19:46 | آلوچه |
هرچی فکر میکنم نمیتونم دلیلشو بفهمم. بعدا نوشت: اینجا داره برف میاد
مثل اینکه زمستون خیال نداره بره...
18:48 | آلوچه |
این دوچرخه از عزیزترین چیزهاییه که با خودم به اینجا آوردم. وقتی داشتم دوچرخه مو میاوردم ، دوستان و اقوام میگفتن: "مگه تو امریکا دوچرخه قحطیه؟" البته قحطی نیست، ولی برای من خیلی باارزشه. بعضی وقتا اجسام برای من هویت و شخصیت دارن ، دوچرخه ام از اون موارد محسوب میشه و من حس عمیقی بهش دارم اینم بقیه عکسای پیک نیک + عکسای گربه هام (البته امروز حموم کردمشون، واسه همین خیس هستن و تو آفتاب نشستن تا خشک شن)

8:28 | آلوچه |
یکی از اون چیزایی که به تازگی خیلی ناراحتم میکنه، خووندن بعضی از کامنتهاست (که برای وب لاگهای دیگران گذاشتن). بعضی کلمات بسیار زهرآگین هستند و من حس میکنم که نویسنده اون کامنت وجودش پر از خشم بوده وقتی داشته کامنت مینوشته. نه اینکه با انتقاد و نقد دیگران مخالفتی داشته باشم، نه، موضوع اینه که اون کامنتها اصلا انتقاد و نقد سازنده نیست، بیشتر تودهنی زدن و یا استهزا کردن دیگران است. و یا شاید اظهار فضل کردن ... به نظرم وب لاگ محیط فرهنگیه که میتونیم احترام به عقاید دیگران را یاد بگیریم و تفاوت هامون رو ببینیم. شایدم من اشتباه میکنم.
4:15 | آلوچه |
الان واسه خودم یه کرسی درست کردم. زیر میز کامپیوتر یه هیتر گذاشتم و بعد یه پتو کوچک هم کشیدم روی میز تا کمی پاهام گرم شه. پاهام گرم شده ولی انگشت های پام و کف پام همچنان بی حس و کبوده (اگرچه جوراب کلفت و روفرشی پوشیدم)...هرچی هم چایی میخورم انگار نه انگار ![]()
این زمستون چرا نمیره؟ اینجا الان چهار درجه بالای صفره و داره بارون میاد. ![]()
1:26 | آلوچه |
روی جملات سبز کلیک کنید.
بعدا نوشت: از اون روزیی که این کلیپ رو پیدا کردم، تا حالا بیش از صد بار دیدم . قسمت موسیقی بندری و کردی اش فوق العاده اس... دست سازندگانش درد نکنه![]()
18:39 | آلوچه |
معمولا هر اتفاقی که در روز برام بیفته ، یا هر فکری که ذهنمو برای دو ثانیه درگیر کنه ، شبش یه خواب راجع بهش میبینم.
دیشب یه خواب عجیب و خنده دار دیدم .خواب دیدم ازدواج کردم
اونم با یه نانوا
. اشتباه نکنید این جاش خنده دار نیست.
نکته اش اینجاست که این آقای نانوا فقط هشت سالش بود
. حالا چطور میشه در سن هشت سالگی نانوا شد و زن گرفت، اینو باید از ذهن خلاق و مبتکر من بپرسید .![]()
خوشبختانه زود متوجه اشتباهم و اختلاف سنم شدم، واسه همین فردای عروسی میخواستم طلاق بگیرم. حالا چرا به این زودی؟
آخه میخواست فشفشه اشو به طرف صورت من پرت کنه. منم گفتم: بابا مهرم حلال جونم آزاد ![]()
19:41 | آلوچه |