تبليغاتX


آلوچه در ایالت واشنگتن

9 May 2008


 

بعدا نوشت: نشست کاخ سفید برای حمله به ایران خدا عاقبتمون رو به خیر کنه


1:33 | آلوچه |

4 May 2008

ستون فقرات و سیستم عصبی

چند روزی بود که موقع نفس کشیدن درد عجیبی در قفسه سینه ام حس میکردم.  حتی وقتی میخواستم از جام بلند شم احساس میکردم ، نمیتونم به راحتی بلند شم. اولش فکر کردم که قلبم مشکل پیدا کرده. بعد از چند روز پیش دکتر رفتم و دکتر تشخیص داد که دو تا از دنده هام در رفته، و فشار قفسه سینه روی شش ها باعث درد میشه. حالا دیگه چیز قحط بود که دنده هام در بره. البته ناگفته نمونه که تقصیرخودمه ، از بس ورجه وورجه میکنم و نمیتونم یه جا راحت بشینم.   بعدهم منو پیش دکتر کایروپرکتیک فرستاد .

تو مطب کایروپرکتیک ، از پیچیدگی ستون فقرات و سیستم عصبی و تاثیراتش روی بدن به شدت شگفت زده شدم . آخه اینجا دکترا ، راجع به کاری که میخوان بکنن کلی توضیح میدن ، راجع به عضو و قسمت آسیب دیده هم کلی اطلاعات میدن. راستش تا حالا نمیدونستم که ستون فقرات اینقدر مهمه .

این آقای دکتر یه وسیله ای داشت شبیه تپانچه که به ستون فقرات و بعضی از قسمت های عصبی شلیک میکرد (البته شبیه اسلحه بود ، والا گلوله نداشت) . بعد از اینکه کارش تموم شد به آقای دکتر گفتم :"ببخشید میشه این وسیله رو ببینم؟" دکتره یه کم جا خورد ولی بعد اسلحه شو داد و من چند بار باهاش شلیک کردم . 

اینجا هر وقت بارون میاد از ته دل دعا میکنم که خداوند بارون رحمتش رو به ایران بفرسته و زمین های تشنه رو سیراب کنه.

خبرهایی رو که از ایران میخوونم ، واقعا ناراحت کننده اس (گرانی ، تورم، اخراج کارگران، حقوق عقب افتاده معلمان،  توفان شن در خوزستان، کم آبی و خشکسالی و .... ) شاید یکی از دلایل ناراحتیم اینه که دورم. سواد سیاسی ندارم ولی میدونم که زندگی مردم ایران بسته به سیاست های دولت ایرانه.

هیلاری کلینتون عملا شمشیرو از رو بسته. خدا کنه اوباما رئیس جمهور شه.

 


18:57 | آلوچه |

27 Apr 2008

Spirits Of Iron

راحع به گالری های بازیافتی خیلی شنیده بودم، ولی این اولین باری بود که به یکی از اونها میرفتم. برام جالب بود که بدونم چطور با مواد زائد تونستن یه گالری هنری بسازن. ورود به این گالری (که شخصی هم هست) مجانی است. البته صندوقی در اونجا گذاشته شده بود و یه تابلوی کوچک کنارش نصب شده بود و نوشته بود اگر مایل هستید برای ادامه این کار کمک کنید میتونید هر چقدر که دوست دارید توی اون صندوق بریزید.

از دیدن اون اشیاء که بعضی هاشون به نظر جاندار میومدن خیلی لذت بردم . نگاه زیبای هنرمند به دنیای اطرافش همیشه برام جالب و قابل احترام بوده. هنرمندی که از مواد زائد و به نظر غیرقابل استفاده تونسته دنیایی از زیبایی خلق کنه. امیدوارم که بتونید همه عکسا رو ببینید و لذت ببرید.  

اسم این گالری Recycled Spirits of Iron  هست، همه اشیاء توسط شخصی به نام Dan Klennert ساخته شده است . برای ساخت این اشیاء از مواد بازیافتی مثل آهن ، چوب و استخوان حیوانات استفاده شده است.

برای دیدن بقیه عکسا اینجا کلیک کنید.

تبصره: لپ تابم خرابه واسه همین اگه قصوری در سر زدن به وبلاگها و کامنت گذاشتن میشه ، به بزرگی خودتون ببخشید.


18:34 | آلوچه |

23 Apr 2008

فرار روح ها بعد از فرار مغزها

از ابراهیم نبوی:

بزرگان ‏ایرانی بعد از اینکه « کوچک» های ایرانی روی صندلی بزرگ ها نشستند، یکی یکی بعد از ‏مرگ به سایر کشورها پناهنده می شوند. شوخی نمی کنم. فقط آدمهای زنده نیستند که نیاز به ‏احترام دارند، عبیدزاکانی می بیند که سی سال ‏است اجازه چاپ کتابش را نداده اند، از طرفی نگاه می کند و می بیند که ترک ها یا تاجیک ها ‏یا عرب ها یا آمریکایی ها هر روز برایش مراسم بزرگداشت برگزار می کنند، همین می شود ‏که روحش پرمی کشد و می رود به خارج و ملیت غیر ایرانی پیدا می کند. حالا گذشته را ‏بگذاریم کنار. فکر می کنید از بزرگان امروز ایرانی، کدام شان ملیت ایرانی دارند؟ فرض ‏کنید سی سال بعد فرنگی ها ادعا کنند که « ایرج پزشک زاد» فرانسوی است و « جمال زاده» سوئیسی است و « نادر نادرپور» و « صادق چوبک» آمریکایی هستند و « هادی ‏خرسندی» انگلیسی است. و فرض کنید که سی سال بعد ملت ما از اینکه بزرگترین طنزنویس ‏شان یعنی « ایرج پزشک زاد» فرانسوی است ناراحت بشوند و از فرانسوی ها شکایت کنند ‏که چرا « پزشک زاد» را از ما دزدیدید؟ و استناد کنند که شاهکار پزشک زاد یعنی دائی جان ‏ناپلئون به فارسی نوشته شده، پس پزشک زاد ایرانی است. فکر نمی کنید فرانسوی ها به ما ‏خواهند گفت: « این نویسنده اگر ایرانی است، پس چرا سی سال نمی گذاشتید برود توی کشور ‏خودش و کتابش را چاپ کند؟» قاچ زین بزرگان امروز ایرانی را بچسبید، مولانا و رودکی را ‏به حال خودشان بگذارید. جلال الدین کزازی گفت: « تغییر ملیت بزرگان ایرانی ادامه دارد


19:46 | آلوچه |

17 Apr 2008


بعضی روزا وقتی از خواب بیدار میشم، بی هیچ دلیلی از دست خودم عصبانیم.    هرچی فکر میکنم نمیتونم دلیلشو بفهمم.

بعدا نوشت: اینجا داره برف میاد   مثل اینکه زمستون خیال نداره بره...


18:48 | آلوچه |

13 Apr 2008

پیک نیک

امروز (شنبه) هوا بعد از مدتها گرم و آفتابی شد و بالاخره چشممون به جمال آفتاب روشن شد. به همین بهانه سوار دوچرخه شدم  و رفتم پیک نیک.   این دوچرخه از عزیزترین چیزهاییه که با خودم به اینجا آوردم. وقتی داشتم دوچرخه مو میاوردم ، دوستان و اقوام میگفتن: "مگه تو امریکا دوچرخه قحطیه؟" البته قحطی نیست، ولی برای من خیلی باارزشه. بعضی وقتا اجسام برای من هویت و شخصیت دارن ، دوچرخه ام از اون موارد محسوب میشه و من حس عمیقی بهش دارم  ... بگذریم که چه دردسرهایی تو فرودگاه جان اف کندی کشیدم . آخه مسئول بار قبول نمیکرد که دوچرخه مو به این شکل بسته شده (توی نایلون پیجیده شده) تو بار بذارن و من که داشتم پروازم به سیاتل رو از دست میدادم اونو به یه مرد سیاه پوست که خیلی توی فرودگاه در حمل دوچرخه،  کمکم کرد،  بخشیدم. کاری ازم برنمی اومد ، مسئول بار به هیچ صراطی مستقیم نبود و من بعد از ساعتها پرواز ، خسته و داغون بودم و نمیتونستم کاری کنم. اما اون آقا دوچرخه مو بعدا  بسته بندی کرد و به سیاتل فرستاد. بعد از سه روز از طرف آژانس به من زنگ زدن و گفتن که دوچرخه ام رسیده سیاتل و میتونم برم بگیرم. باورم نمیشد .... آخه من اونو واقعا بخشیده بودم ولی اون مرد خوب ، که نمیدونم چطور میشه ازش تشکر کرد، اونو برام فرستاد.  براش دعا میکنم و از خدا میخوام به ازای محبت بی چشمداشتی که به من داشت ، جایی که نیاز داره، یه انسان خوب در مسیرش قرار بگیره و بهش خدمت کنه ، همون طور که او کرد.

اینم بقیه عکسای پیک نیک + عکسای گربه هام (البته امروز حموم کردمشون، واسه همین خیس هستن و تو آفتاب نشستن تا خشک شن)

 


8:28 | آلوچه |

11 Apr 2008

آستانه تحمل

آستانه تحمل ام به نسبت گذشته بسیار کم شده. همیشه آدم حساسی بودم ولی اتفاقی که افتاده اینه که به تازگی از دیدن و خووندن و تماشای کوچکترین خشونتی روزها و روزها تحت تاثیر قرار میگیرم . اشکم درمیاد، خواب های آشفته میبینم و ذهنم درگیر میشه.

یکی از اون چیزایی که به تازگی خیلی ناراحتم میکنه، خووندن بعضی از کامنتهاست (که برای وب لاگهای دیگران گذاشتن). بعضی کلمات بسیار زهرآگین هستند و من حس میکنم که نویسنده اون کامنت وجودش پر از خشم بوده وقتی داشته کامنت مینوشته. نه اینکه با انتقاد و نقد دیگران مخالفتی داشته باشم، نه، موضوع اینه که اون کامنتها اصلا انتقاد و نقد سازنده نیست، بیشتر تودهنی زدن و یا استهزا کردن دیگران است. و یا شاید اظهار فضل کردن ... به نظرم وب لاگ محیط فرهنگیه که میتونیم احترام به عقاید دیگران را یاد بگیریم و تفاوت هامون رو ببینیم. شایدم من اشتباه میکنم.

 


4:15 | آلوچه |

7 Apr 2008

کرسی

مادربزرگم ، خدا بیامرز، خیلی کرسی دوست داشت. روزهای زمستون توی اتاقش یه کرسی برقی کوچولو برپا میکرد و من وقتی از مدرسه برمیگشتم و پاهام از برف و سرما تقریبا بی حس میشد، زیر کرسی اش میرفتم و خودمو گرم میکردم و از نخودچی کشمش هایی که روی کرسی داشت میخوردم. یادش به خیر

الان واسه خودم یه کرسی درست کردم. زیر میز کامپیوتر یه هیتر گذاشتم و بعد یه پتو کوچک هم کشیدم روی میز تا کمی پاهام گرم شه. پاهام گرم شده ولی انگشت های پام و کف پام همچنان بی حس و کبوده (اگرچه جوراب کلفت و روفرشی پوشیدم)...هرچی هم چایی میخورم انگار نه انگار

این زمستون چرا نمیره؟ اینجا الان چهار درجه بالای صفره  و داره بارون میاد.


1:26 | آلوچه |

1 Apr 2008

ایران، ای خرم بهشت من

هدیه نوروزی سایت سینمای ما ،   اینم نسخه یوتیوپ امیدوارم بتونید ببینید (البته اگه قبلا ندیدید) و لذت ببرید.

روی جملات سبز کلیک کنید.

بعدا نوشت: از اون روزیی که این کلیپ رو پیدا کردم، تا حالا بیش از صد بار دیدم . قسمت موسیقی بندری و کردی اش فوق العاده اس... دست سازندگانش درد نکنه


18:39 | آلوچه |

29 Mar 2008

ازدواج

از خوردن نون سنگک بسی شگفت زده هستم. آخه من اینجا تقریبا اصلا نون نمیخورم چون نونهاشون شیرینه و من طعم نون شیرین رو دوست ندارم. 

معمولا هر اتفاقی که در روز برام بیفته ، یا هر فکری که ذهنمو برای دو ثانیه درگیر کنه ، شبش یه خواب راجع بهش میبینم.

دیشب یه خواب عجیب و خنده دار دیدم .

خواب دیدم ازدواج کردم اونم با یه نانوا   . اشتباه نکنید این جاش خنده دار نیست.

نکته اش اینجاست که این آقای نانوا فقط هشت سالش بود   . حالا چطور میشه در سن هشت سالگی نانوا شد و زن گرفت، اینو باید از ذهن خلاق و مبتکر من بپرسید .

خوشبختانه زود متوجه اشتباهم و اختلاف سنم شدم، واسه همین فردای عروسی میخواستم طلاق بگیرم. حالا چرا به این زودی؟

آخه میخواست فشفشه اشو به طرف صورت من پرت کنه. منم گفتم: بابا مهرم حلال جونم آزاد  


19:41 | آلوچه |